می دانی در باران های پاييزی تهران چیزی هست. چیزی از جنس دلتنگی عصرهای جمعه. نه !! نگو که در غروب جمعه هیچ چیز نیست. نگو که جمعه روزی است مانند همه ی روزها.من خوب می دانم چیزی هست در همه ی عصرهای جمعه. چیزی از جنس امتداد آن خیابان را دست کشیدن روی آن نرده های سبز.. مثل فهرست شیندلر پیچیده لای بادهای پاییزی .چیزی مثل یک دوشنبه ی آبان پیاده آمدن تا انتهای امیرآباد ...
امروز جمعه است و این نوای همه ی روزهای رفته است.
چند روز دیگر می شود یک سال و ...
خرداد ۸۶
اینجا دیگر چیزی نیست؛ شاید هیچ وقت نبوده؛ نرم و آرام لبخندی بزنید و بگذرید...

و صبحگاهان در شهر بیمناک در انتظار حادثه ای بود...
پ ن:
لیله الرغائب ِ پارسال با تو...
امشب؛ لیله الرغائب ِ امسال؛ گوشه ی اون قبرستان قدیمی؛ با ابوالفضل و عباسعلی .کنار اون بوته ی یاس...

وما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بای ارض تموت
فردای عاشوراست .از همیشه بی قرار تر و دلتنگ تر و وحشت زده تر و نیازمند تر کتاب را باز می کنم :
"... فلاتسئلن ما لیس لک به علم انی اعظک ان تکون من الجاهلین(هود 46)
به اندازه ی اضطراب همه ی این چند روز خجالت می کشم از خودم و ابراز این نیاز کوچک پیش چشمان بزرگ ِ تو که مرا استوار می خواهد که ببیند. قالوا ربنا الله ثم استقاموا ... کی فهم می کنم این استقامت را بعد از آوردن نام شما آقا ... استوار در حین بی کسی ... محکم در حین نیازمندی ... و وای ازنیاز... نیاز که آدم را از خودش منزجر می کند و شرمنده ی خیلی چیزها ؛ خیلی ها. خدایا می ترسم از خودم . شرم دارم از این نیاز پیش نگاه تو ...زیر آسمان تو... یا جاری اللصیق ... دیوار به دیوار تو... چطور جرات می کنم؟! چطور شرم نمی کنم ؟! الهی انی اعوذبک ان اسئلک ما لیس لی به علمٌ و الا تغفرلی و تر حمنی اکن من الخاسرین...
مارسل پروست- در جستجوی زمان از دست رفته

