تبليغاتX
یا راد ما قد فات..
ای برگرداننده هر آنچه از دست رفته..

http://onpolishchair.persianblog.ir/

حالا:

http://onpolishchair.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت   توسط ... 

<< خدایا ....

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هر چه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان‌های وحشت‌زای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم… تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم… خدایا ترا بر همه این نعمت‌ها شکر می‌کنم.»

«خدایا از آنچه کرده‌ام اجر نمی‌خواهم و به خاطر فداکاری‌های خود بر تو فخر نمی‌فروشم، آنچه داشته‌ام تو داده‌ای و آنچه کرده‌ام تو میسر نمودی، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده‌ام که پاداشی بخواهم.

خدایا هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحه‌ی طوفان حوادث محو می شد و به کسی نمی‌رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش‌ها و تهمت‌ها و دروغ‌ها ناپدید می‌شد… تو ای خدای من، ناله‌ی ضعیف شبانگاه مرا می‌شنیدی و بر قلب خفته‌ام نور می‌تافتی و به استغاثه من لبیک می‌گفتی. تو ای خدای من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در تنهایی، انیس شب‌های تار من شدی، تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی.

 خدایا  بر پرهیزهایی که کردم فخری نمی فروشم. به چه چیز خود می توانم افتخار کنم؟ چه از خودم دارم که به داشتنش ببالم؟!! خدایا.. خدایا هر کار خوبی کردم تو خواستی.اگر در زمانه ای که همه چیز را ارزان می خرند و ارزان تر می فروشند ؛ من تنم را حتی به کسی که آنقدر دیوانه وار دوستش داشتم  ارزان نفروختم تو خواستی. و  اگر روحم را به تمامی بخشیدم خوب می دانی که باز هم برای نزدیکی به تو بود . خدایا من می خواستم عشق مرد را با پرستش خدای یگانه مخلوط کنم.می خواستم  "یوسفم"  را بپرستم  و این پرستش را در فلسفه ی وحدت جزیی از پرستش خدا بشمارم؛ من در او ردی از وجود تو دیده بودم. می خواستم در وجود او محو شوم و "حالت" فنا را تجربه کنم؛می خواستم خدا را لمس کنم؛ می خواستم جسم و روح را به هم بیامیزم؛ می خواستم هستی را در خدا و خدا را در "یوسف" خلاصه کنم .می خواستم هر دو با هم در تو بیامیزیم و به سوی تو بیاییم .

 اما حالا می فهمم که تحقق چنین آرزویی برای آنروزهایم چقدر زود بود. من کودکی بودم که خیال می کردم بزرگ شده ام و او نیز چنین ظرفیتی نداشت و شاید دیگر کسی پیدا نشود که چنین ظرفیتی داشته باشد.خدایا تو خواستی که دیگر به داشتن یا نداشتن چیزی یا کسی در زندگی ام هیچ اصراری نداشته باشم. خدایا  تو را بر این تنهایی بی پایان که مرا به یکباره به آغوش تو  پرتاب کرد سپاس می گذارم.

خدایا تو را شکر می‌کنم که مرا بی‌نیاز کردی تا از هیچ کس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم. خدایا سرشار از امیدم برای خوب زندگی کردن و در عین حال دیگر جز خوب و شرافتمندانه مردن  آرزویی ندارم.>>

 

 

.................

 منتخبی از مناجات‌های شهید چمران با اندکی دخل و تصرف/

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت   توسط ... 

   

     rain 

  

 می دانی در باران های پاييزی تهران چیزی هست. چیزی از جنس دلتنگی عصرهای جمعه. نه !! نگو که در غروب جمعه هیچ چیز نیست. نگو که جمعه روزی است مانند همه ی روزها.من خوب می دانم چیزی هست در همه ی عصرهای جمعه. چیزی از جنس امتداد آن خیابان را دست کشیدن روی آن نرده های سبز.. مثل فهرست شیندلر پیچیده لای بادهای پاییزی .چیزی مثل یک دوشنبه ی آبان  پیاده آمدن تا  انتهای امیرآباد ...

 امروز جمعه است  و این نوای  همه ی روزهای رفته است.

چند روز دیگر می شود یک سال و ... 


خرداد ۸۶

 

اینجا دیگر چیزی نیست؛ شاید هیچ وقت نبوده؛ نرم و آرام لبخندی بزنید و بگذرید...

 

                آن روز

 

فاصبح  فی المدینة خائفا یترقب - قصص17

 و صبحگاهان در شهر بیمناک در انتظار حادثه ای بود...

 

     

پ ن:

لیله الرغائب  ِ پارسال با تو...  

امشب؛ لیله الرغائب ِ امسال؛ گوشه ی اون قبرستان قدیمی؛ با ابوالفضل و عباسعلی .کنار اون بوته ی یاس...

 

 


   

 

وما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بای ارض تموت

   

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت   توسط ... 

   ...............................................................................................................................

  

  


فردای عاشوراست .از همیشه بی قرار تر و دلتنگ تر و وحشت زده تر و نیازمند تر کتاب را باز می کنم :

"... فلاتسئلن  ما لیس لک به علم انی اعظک ان تکون من الجاهلین(هود 46)

 

به اندازه ی اضطراب همه ی این چند روز خجالت می کشم از خودم و ابراز این  نیاز کوچک  پیش چشمان بزرگ ِ تو که مرا استوار می خواهد که ببیند.  قالوا ربنا الله ثم استقاموا ... کی فهم می کنم این استقامت را بعد از  آوردن نام شما آقا ... استوار  در حین بی کسی ... محکم در حین نیازمندی ... و وای ازنیاز... نیاز که آدم را از خودش منزجر می کند  و شرمنده ی خیلی چیزها ؛ خیلی ها.    خدایا می ترسم  از خودم . شرم دارم از این نیاز  پیش نگاه  تو ...زیر آسمان تو... یا جاری اللصیق ... دیوار به  دیوار  تو... چطور جرات می کنم؟! چطور شرم نمی کنم ؟!   الهی انی اعوذبک ان اسئلک ما لیس لی به علمٌ و الا تغفرلی و تر حمنی اکن من الخاسرین...

   


  " باید همان شب می گذاشتم و می رفتم و دیگر هیچ گاه او را نمی دیدم. از همان زمان دلم گواهی می داد که در عشق یک طرفه از شادکامی فقط همین گول زنکی را می چشیم که من چشیدم. این یکی از آن لحظه های یگانه ایست که نیکی کسی یا هوسش یا سرنوشت ؛ تمناهای  ما را به گونه ای کاملاً تصادفی با گفته ها و اعمالی همخوان می کند که اگر کسی براستی دوستمان می داشت از او می دیدیم."

 

مارسل پروست- در جستجوی زمان از دست رفته

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت   توسط ...