|
ای برگرداننده هر آنچه از دست رفته..
|
<< خدایا ....
هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هر چه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم… تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم… خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر میکنم.»
«خدایا از آنچه کردهام اجر نمیخواهم و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمیفروشم، آنچه داشتهام تو دادهای و آنچه کردهام تو میسر نمودی، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکردهام که پاداشی بخواهم.
خدایا هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحهی طوفان حوادث محو می شد و به کسی نمیرسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحشها و تهمتها و دروغها ناپدید میشد… تو ای خدای من، نالهی ضعیف شبانگاه مرا میشنیدی و بر قلب خفتهام نور میتافتی و به استغاثه من لبیک میگفتی. تو ای خدای من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی.
خدایا بر پرهیزهایی که کردم فخری نمی فروشم. به چه چیز خود می توانم افتخار کنم؟ چه از خودم دارم که به داشتنش ببالم؟!! خدایا.. خدایا هر کار خوبی کردم تو خواستی.اگر در زمانه ای که همه چیز را ارزان می خرند و ارزان تر می فروشند ؛ من تنم را حتی به کسی که آنقدر دیوانه وار دوستش داشتم ارزان نفروختم تو خواستی. و اگر روحم را به تمامی بخشیدم خوب می دانی که باز هم برای نزدیکی به تو بود . خدایا من می خواستم عشق مرد را با پرستش خدای یگانه مخلوط کنم.می خواستم "یوسفم" را بپرستم و این پرستش را در فلسفه ی وحدت جزیی از پرستش خدا بشمارم؛ من در او ردی از وجود تو دیده بودم. می خواستم در وجود او محو شوم و "حالت" فنا را تجربه کنم؛می خواستم خدا را لمس کنم؛ می خواستم جسم و روح را به هم بیامیزم؛ می خواستم هستی را در خدا و خدا را در "یوسف" خلاصه کنم .می خواستم هر دو با هم در تو بیامیزیم و به سوی تو بیاییم .
اما حالا می فهمم که تحقق چنین آرزویی برای آنروزهایم چقدر زود بود. من کودکی بودم که خیال می کردم بزرگ شده ام و او نیز چنین ظرفیتی نداشت و شاید دیگر کسی پیدا نشود که چنین ظرفیتی داشته باشد.خدایا تو خواستی که دیگر به داشتن یا نداشتن چیزی یا کسی در زندگی ام هیچ اصراری نداشته باشم. خدایا تو را بر این تنهایی بی پایان که مرا به یکباره به آغوش تو پرتاب کرد سپاس می گذارم.
خدایا تو را شکر میکنم که مرا بینیاز کردی تا از هیچ کس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم. خدایا سرشار از امیدم برای خوب زندگی کردن و در عین حال دیگر جز خوب و شرافتمندانه مردن آرزویی ندارم.>>
.................
منتخبی از مناجاتهای شهید چمران با اندکی دخل و تصرف/